تبليغاتX
EMBA
Executive Master of Business Administration
 
20 قانون طلایی برایان تریسی 


1) قانون ارزش ها

نحوه عملکرد شما همیشه با زیربنایی ترین ارزش ها و اعتقادات شما هماهنگ است.
آنچه به راستی ارزش هایی را که واقعاً به آن اعتقاد دارید بیان می کند، ادعاهای شما نیست بلکه گفته ها، اعمال و  انتخاب های شما به ویژه در هنگام ناراحتی و عصبانیت است.

2) قانون عادت
حداقل 95 درصد از کارهایی که انجام می دهید از روی عادت است، خواه عادت های مفید و خواه عادت های مضر. شما می توانید عادت هایی که موفقیت تان را تضمین می کنند در خود پرورش دهید. یعنی تا هنگامی که رفتار مورد نظر به صورت اتوماتیک و غیرارادی انجام نشود، تمرین و تکرار آگاهانه و مدام را ادامه دهید.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سید مسعود محسن الحسینی در چهارشنبه 2 فروردین1391  |
 

برگزاری کارگاه خلاقیت، ایده پردازی و تکنیک های بازاریابی مدرن

در تاریخ ۲۲/۰۹/۱۳۹۰ کارگاه جانبی نهمین جشنواره ملی ایده های برتر به نام «خلاقیت، ایده پردازی و تکنیک های بازاریابی مدرن» برگزار شد. برای مشاهده خبر و گزارش تصویری از کارگاه به وب سایت نهمین جشنواره ملی ایده های برتر مراجعه نمایید.

نهمین جشنواره ملی ایده های برتر

 

|+| نوشته شده توسط سید مسعود محسن الحسینی در جمعه 9 دی1390  |
 مدیریت سرخ پوستی

مردان قبليه سرخ پوست از رييس جديد مي پرسن:  آيا زمستان سختي در پيش است؟
رييس جوان قبيله که هيچ تجربه اي در اين زمينه نداشت، جواب ميده: بريد هيزم تهيه کنيد.

بعد ميره به سازمان هواشناسي کشور زنگ ميزنه: آقا امسال زمستون سردي در پيشه؟
پاسخ: اينطور به نظر مياد، پس رييس به مردان قبيله دستور ميده که بيشتر هيزم جمع کنند و براي اينکه مطمئن بشه، يه بار ديگه به سازمان هواشناسي زنگ ميزنه میگه:

شما نظر قبلي تون رو تاييد مي کنيد؟
پاسخ: صد در صد، رييس به همه افراد قبيله دستور ميده که تمام توانشون رو براي جمع آوري هيزم بيشتر صرف کنند. بعد دوباره به سازمان هواشناسي زنگ ميزنه:

آقا شما مطمئنيد که امسال زمستان سردي در پيشه؟
پاسخ: بگذار اينطوري بگم؛ سردترين زمستان در تاريخ معاصر!!!
رييس: از کجا مي دونيد؟
پاسخ: چون سرخ پوست ها دارن ديوانه وار هيزم جمع مي کنن.

 

برداشت مدیریتی:

کشور ما هم، آنچنان پیشرفتی نکرده، که شاید به دلیل همین مدیریت به سبک سرخ پوستی باشه.

با یه نگاه به ایران خودرو و خیلی جاهای دیگه میشه اینو فهمید، به امید سربلندی ایران و ایرانی...

 

 

|+| نوشته شده توسط سید مسعود محسن الحسینی در سه شنبه 2 آذر1389  |
 مدیریت صحیح دارایی

درست هنگامي است که همه در يک بدهکاري بسر مي برند و هر کدام برمنباي اعتبارشان زندگي را گذران مي کنند. ناگهان، يک مرد بسيار ثروتمندي وارد شهر مي شود.

او وارد تنها هتلي که در اين ساحل است مي شود، اسکناس 100 يوروئي را روي پيشخوان هتل ميگذارد و براي بازديد اتاق هتل و انتخاب آن به طبقه بالا مي رود.

صاحب هتل اسکناس 100 يوروئي را برميدارد و در اين فاصله مي رود و بدهي خودش را به قصاب مي پردازد.

قصاب اسکناس 100 يوروئي را برميدارد و با عجله به مزرعه پرورش خوک مي رود و بدهي خود را به او مي پردازد.

مزرعه دار، اسکناس 100 يوروئي را با شتاب براي پرداخت بدهي اش به تامين کننده خوراک دام و سوخت ميدهد.

تامين کننده سوخت و خوراک دام براي پرداخت بدهي خود اسکناس 100 يوروئي را با شتاب به داروغه شهر که به او بدهکار بود ميبرد.

داروغه اسکناس را با شتاب به هتل مي آورد زيرا او به صاحب هتل بدهکار بود چون هنگاميکه دوست خودش را  به هتل آورد اتاق را به اعتبار کرايه کرده بود تا بعدا پولش را بپردازد.

حالا هتل دار اسکناس را روي پيشخوان گذاشته است.

در اين هنگام توريست ثروتمند پس از بازديد اتاق هاي هتل برميگردد و اسکناس 100 يوروئي خود را برميدارد....

 

|+| نوشته شده توسط سید مسعود محسن الحسینی در شنبه 15 آبان1389  |
 هیچ وقت با یه مدیر شوخی نکن...

جان ساعت ۲ از محل كارش بيرون آمد و چون نيم ساعت وقت داشت تا به محل كار دوستش برود، تصميم گرفت با همان يك دلاري كه در جيب داشت ناهار ارزان قيمتي بخورد و راهي شركت شود.
چند رستوران گرانقيمت را رد كرد تا به رستوراني رسيد كه روي در آن نوشته شده بود: "ناهار همراه نوشيدني فقط يك دلار"، جان معطل نكرد و داخل رستوران شد و يك پرس اسپاگتي و يك نوشابه برداشت و سر ميز نشست.


گارسون برايش دو نوع سوپ، سالاد، سيب زميني سرخ كرده، نوشابه اضافه، بستني و دو نوع دسر آورد و به اعتراض جان توجهي نكرد كه گفت: "ولي من اين غذاها رو سفارش ندادم". گارسون که رفت جان شانه ای بالا انداخت و گفت: "خودشان می فهمند که من نخوردم!"


اما جان موقعي فهميد كه اين شيوه آن رستوران براي كلاهبرداري است كه رفت جلو صندوق و متصدي رستوران پول همه غذاها رو حساب كرد و گفت ۱۵ دلار و ۱۰ سنت.


جان معترض شد "ولي من هيچكدومو نخوردم!" و مرد پاسخ داد "ما آورديم مي خواستين بخورين!"
جان كه خودش ختم زرنگهاي روزگار بود، سري تكان داد و يك سكه ۱۰ سنتي روي پيشخوان گذاشت و وقتي متصدي اعتراض كرد گفت:" من یک مشاور مدیریت هستم كه بابت يك ساعت مشاوره ۱۵ دلار مي گيرم."
متصدي گفت: "ولي ما كه مشاوره نخواستيم؟!" و جان پاسخ داد :

"من كه اينجا بودم مي خواستين مشاوره بگيرين!" و سپس به آرامي از آنجا خارج شد...

 

توصیه مدیریتی :

فکر کنم بهترین توصیه این باشه که دوباره عنوان این مطلب رو بخونین....

|+| نوشته شده توسط سید مسعود محسن الحسینی در شنبه 8 آبان1389  |
 مدیر و مهندس

مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمّی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید:

"ببخشید آقا ؛ من قرار مهمّی دارم ، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم به موقع به قرارم می رسم یا نه؟"

مرد روی زمین : بله، شما در ارتفاع حدودا ً ۶ متری در طول جغرافیایی "۱٨'۲۴ ۸۷o و عرض جغرافیایی "۴۱'۲۱ ۳۷o هستید.

مرد بالن سوار : شما باید مهندس باشید.

مرد روی زمین : بله، از کجا فهمیدید؟؟"

مرد بالن سوار : چون اطلاعاتی که شما به من دادید اگر چه کاملا ً دقیق بود ولی به درد من نمی خورد و من هنوز نمی دانم کجا هستم و به موقع به قرارم می رسم یا نه؟"

مرد روی زمین : شما باید مدیر باشید.

مرد بالن سوار : بله، از کجا فهمیدید؟؟؟"

مرد روی زمین : چون شما نمی دانید کجا هستید و به کجا میخواهید بروید. قولی داده اید و نمی دانید چگونه به آن عمل کنید و انتظار دارید مسئولیت آن را دیگران بپذیرند.

 

توصیه مدیریتی :

من هم مهندسم ٬هم در حال مدیر اجرایی شدن....

شما اصلا مثل من به این بیراهه قدم نذارین٬ آخه بعد از ۶ سال سخت درس خوندن٬ آخرش واستون این جور داستان هایی رو میسازن...

 

|+| نوشته شده توسط سید مسعود محسن الحسینی در سه شنبه 4 آبان1389  |
 روایت پیتر دراکر از فاحشه های شرکت جنرال موتورز

در یکی از فصل های  کتاب "Adventures of a Bystander" پیتر دراکر به روایت مطالب ناگفته و شخصی تر از دوران مدیریتش در جنرال موتورز می پردازد. این کتاب دراکر به فارسی هم ترجمه شده است. یکی از به یاد ماندنی ترین داستان ها، داستان زیر است:

نیک دریستات (Nick Dreystadt) یکی از مدیران فوق العاده ای بود که دراکر با او آشنا شد. منشی او همیشه در کمد دفترش یک جفت کفش اضافی نگهداری می کرد چون خیلی وقت ها پیش می آمد که دریستات با کفش های لنگه به لنگه سر کار حاضر می شد. در جنرال موتورز او را به عنوان کسی می شناختند که یک تنه پردرآمدترین بخش جنرال موتورز (کادیلاک) را از مرگ نجات داده بود و از نو ساخته بود. اگر در سن ۴۸ سالگی بر اثر سرطان فوت نمی کرد به احتمال زیاد مدیرعامل شرکت می شد.

او کسی بود که وقتی مدیر میانی بود بدون اجازه وسط جلسه مدیران ارشد پرید و التماس کرد ۱۰ دقیقه به او وقت بدهند. مدیران ارشد داشتند تصمیم می گرفتند که بخش کادیلاک را از شرکت حذف کنند ولی دریستات برنامه ای برای نجات آن ارائه داد. او اشاره کرد که در بازار خاص سیاهپوستان ثروتمند، کادیلاک نماد موقعیت اجتماعی آنها است و به دلیل اینکه این افراد در آن زمان دسترسی به نمادهای اجتماعی دیگر مانند خانه ها و هتل های مجلل نداشتند، خریدن کادیلاک تنها راه آنها برای اظهار بزرگی بود.

اما شاید بزرگترین خصیصه دریستات احترامی بود که او برای کارمندان قائل بود. این موضوع در یک روایت جالب از پیتر دراکر دیده می شود. دریستات بدون توجه به توصیه های مدیریت ارشد، یکی از پرخطرترین پروژه های ارتش را قبول کرد و تصمیم گرفت یک قطعه حساس نظامی را در کادیلاک تولید کند. همه می دانستند که این کار نیاز به مکانیک های بسیار متخصص دارد. در آن زمان هیچ نیروی کاری در دیترویت (Detroit) پیدا نمی شد چه برسد به مکانیک های بسیار متخصص! دریستات می گفت «این کار باید انجام شود. و اگر ما در کادیلاک نتوانیم، چه کسی می تواند؟».

در آن زمان تنها نیروی کاری که در خیابان های شهر پیدا می شد فاحشه های سیاهپوست بودند. بنابراین دریستات حدود ۲۰۰۰ تن از آنها را استخدام کرد! او می گفت: «اما مدیران خانه های فساد را هم استخدام کنید، آنها می دانند چطوری این خانم ها را مدیریت کنند». بیشتر این خانم ها سواد خواندن نداشتند در حالی که کار آنها نیاز به خواندن دستورالعمل های بلندبالا داشت. دریستات گفت «وقت نداریم به آنها خواندن یاد بدهیم» بنابراین خودش رفت پای میز کار آنها و به شخصه چند عدد از دستگاه ها را ساخت تا مراحل کار را کامل یاد بگیرد. وقتی یاد گرفت یک دوربین آورد و از تمام مراحل فیلمبرداری کرد. او قسمت های مختلف فیلم را روی یک پروژکتور قرار داد و با یک نمودار جریان آنها را به هم متصل کرد.در کمتر از چند هفته این نیروهای بی سواد و بی تخصص، کاری بهتر و سریعتر از آنچه قبلا مکانیک های بسیار متخصص انجام می دادند ارائه کردند. اما در سرتاسر شرکت و شهر دیترویت این بخش از مجموعه کادیلاک مورد تمسخر و توهین قرار گرفت و خانه فساد جنرال موتورز نام گذاشته می شد. دریستات فورا در مقابل این اتهامات واکنش نشان داد: "این خانم ها همکاران من و شما هستند. آنها خوب کار می کنند و برای کارشان احترام قائل اند. گذشته شان هر چه که باشد، آنها شایسته همان احترامی هستند که به سایر همکارانتان می گذارید"

اما در آن زمان اتحادیه کارگران صنعت خودرو بیشتر متشکل از سفیدپوستان مذهبی و بنیادگرا بود که حتی خانم های سفیدپوست را نیز دوست نداشتند سر کار ببینند، چه برسد به فاحشه های سیاهپوست! آنها به شرکت فشار آوردند وعده بدهد که وقتی نیروهای کار از جنگ برگشتند، این خانم ها را اخراج کند.

با وجود فشارهای زیاد و بد و بیراه های فراوان که نثار او می کردند، دریستات تلاش می کرد تا حداقل تعدادی از خانم ها را سر کار نگه دارد. او می گفت "برای اولین بار در زندگی شان، این بیچاره ها دستمزد درست و حسابی می گیرند، شرایط کاری معقول دارند و حق و حقوقی دارند.و برای اولین بار آبرو و عزت نفس پیدا کرده اند. این وظیفه ماست که آنها را از طرد و نفرت دوباره نجات دهیم" 

هنگامی که جنگ پایان یافت و نیروها برگشتند، خانم ها اخراج شدند و بسیاری از آنها اقدام به خودکشی کردند. نیک دریستات در دفتر کارش نشسته بود و سرش را در دستانش گرفته بود و در حالی که اشک در چشمانش داشت می گفت  "خدا من را ببخشد، من در نجات این بندگان خدا ناکام ماندم"

توصیه مدیریتی :

به عنوان مدیر مجموعه برای تمام افراد احترام قائل باشیم و به آموزش صحیح نیروی انسانی بپردازیم.

|+| نوشته شده توسط سید مسعود محسن الحسینی در یکشنبه 25 مهر1389  |
 نظافتچی منظم ولی قاتل...

چند وقتي بود در بخش مراقبت هاي ويژه يك بيمارستان معروف، بيماران يك تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۰ صبح روزهاي يكشنبه جان مي سپردند و اين موضوع ربطي به نوع بيماري و شدت و ضعف مرض آنان نداشت. اين مسئله باعث شگفتي پزشكان آن بخش شده بود٬به طوري كه بعضي آن را با مسائل ماوراي طبيعي و بعضي ديگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد ديگر در ارتباط مي دانستند. كسي قادر به حل اين مسئله نبود كه چرا بيمار آن تخت درست در ساعت ۱۰ صبح روزهاي يكشنبه مي ميرد. به همين دليل گروهي از پزشكان متخصص بين المللي براي بررسي موضوع تشكيل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصميم بر اين شد كه در اولين يكشنبه ماه، چند دقيقه قبل از ساعت ۱۰ در محل مذكور براي مشاهده اين پديده عجيب و غريب حاضر شوند. در محل و ساعت موعود، بعضي صليب كوچكي در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضي دوربين فيلمبرداري با خود آورده و ... دو دقيقه به ساعت ۱۰ مانده بود كه "پوكي جانسون" نظافتچي پاره وقت روزهاي يكشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حيات "Life support system" را از پريز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقي خود را به پريز زد و مشغول كار شد...!!

توصیه مدیریتی :


1- اکثرآ مسائلي كه عجيب و ناشناخته به نظر مي رسند٬ علت هاي پيچيده و ناشناخته ندارند.


2- مدير آموزش نيروي انساني بيمارستان، باید توبیخ شود(البته اگه ایران بود شاید ازش تقدیرمیشد)     

۳- نظافتچی خیلی منظم و وقت شناس است٬ شايد اين نظم و وقت شناسي به خاطر نظارت و حساسيت مديريت مربوطه باشد.

|+| نوشته شده توسط سید مسعود محسن الحسینی در سه شنبه 20 مهر1389  |
 خلاصه ای از کتاب های مدیریتی
برای دانلود خلاصه کتاب کاتلر و  چند نمونه سوال ٬به ادامه مطلب رفته و رمز را وارد نمایید.

مدیریت بازاریابی

بازرگانی بین الملل

مدیریت تکنولوژی


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سید مسعود محسن الحسینی در دوشنبه 19 مهر1389  |
 مدیر و چراغ جادو

یه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدير شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می ‏زدند. يهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا می کنن و روی اون رو مالش ميدن و جن چراغ ‏ظاهر ميشه... جن ميگه: من برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده می کنم... منشی می ‏پره جلو و ميگه:

«اول من ، اول من!... من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار يه ‏قايق بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و غمی از دنيا نداشته باشم»... پوووف! منشی ‏ناپديد ميشه... بعد مسوول فروش می پره جلو و ميگه:

 «حالا من ، حالا من!... من می ‏خوام توی هاوايی کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصی و يه منبع بی انتهای آبجو ‏داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه... بعد جن به ‏مدير ميگه: حالا نوبت توئه... مدير ميگه:

 «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ‏ناهار توی شرکت باشن»!

توصیه مدیریتی :

هیچ وقت زودتر از مدیرتون در مورد مسائل تصمیم گیری نکنین چون مطمئنآ تجربه مدیرتون بیشتره و اگه زودتر و عجولانه حرفی زدین، واستون جز پشیمونی چیزی به همراه نداره.... همونطور که تو عکس مشخصه خانم منشی اولش خیلی خوشحاله ولی بعدش....

 



 

|+| نوشته شده توسط سید مسعود محسن الحسینی در جمعه 16 مهر1389  |
 مصاحبه شغلی

در پایان مصاحبه شغلی برای استخدام در شركتی، مدیر منابع انسانی شركت ازمهندس جوان صفر

كیلومتر MIT پرسید: « برای شروع كار، حقوق موردانتظار شما چیست؟»

مهندس گفت: «حدود 75000 دلار در سال، بسته به اینكه چه مزایایی داده شود.»

مدیر منابع انسانی گفت: «خوب، نظر شما درباره 5 هفته تعطیلی، 14 روز تعطیلی با حقوق، بیمه كامل

 درمانی و حقوق بازنشستگی ویژه و خودروی شیك و مدل بالا چیست؟

مهندس جوان از جا پرید و با تعجب پرسید: «شوخی می‌كنید؟ »

مدیر منابع انسانی گفت: «بله، اما یادت باشه اول تو شروع كردی....

 

توصیه مدیریتی :

وقتی واسه مصاحبه دعوت میشین باید حواستون خیلی جمع باشه (منها نباشه)

حتی کوچیکترین حرفتون از نظر مدیر منابع انسانی مورد بررسی و تفسیر قرار میگیره...... 

 

|+| نوشته شده توسط سید مسعود محسن الحسینی در سه شنبه 13 مهر1389  |
 تغییر استراتژی

روزي مرد کوري روي پله‌هاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود. روي تابلو خوانده ميشد: من کور هستم لطفا کمک کنيد . روزنامه نگارخلاقي از کنار او ميگذشت .نگاهي به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت، آن را برگرداند و مطلب ديگري روي آن نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صداي قدم هاي او ،خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسي است که آن تابلو را نوشته ،بپرسد که بر روي آن چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چيز خاص و مهمي نبود، من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده ميشد:
 امروز بهار است، ولي من نميتوانم آنرا ببينم  !!!!! 

توصیه مدیریتی :

همیشه میشه با تغییر استراتژی و انتخاب یه استراتژی خوب به بهترین چیزها رسید.

پس هیچوقت از تغییر استراتژی نترس و همیشه به دنبال بهترین روش و استراتژی باش...

|+| نوشته شده توسط سید مسعود محسن الحسینی در چهارشنبه 31 شهریور1389  |
 داستان کوکاکولا...

یکی از نمایندگان فروش شرکت کوکاکولا، مایوس و ناامید از خاورمیانه بازگشت.
دوستی از وی پرسید: چرا در کشورهای عربی موفق نشدی؟

وی جواب داد: هنگامی که من به آنجا رسیدم مطمئن بودم که می توانم موفق شوم و فروش خوبی داشته باشم. اما مشکلی که داشتم این بود که من عربی نمی دانستم. لذا تصمیم گرفتم که پیام خود را از طریق پوستر به آنها انتقال دهم. بنابراین سه پوستر زیر را طراحی کردم:

پوستر اول مردی را نشان می داد که خسته و کوفته در بیابان بیهوش افتاده بود.
پوستر دوم مردی که در حال نوشیدن کوکا کولا بود را نشان می داد.
پوستر سوم مردی بسیار سرحال و شاداب را نشان می داد.
پوستر ها را بترتیب در همه جاهایی که در معرض دید بود چسباندم.

دوستش از وی پرسید: آیا این روش به کار آمد؟
وی جواب داد:
متاسفانه من نمی دانستم عربها از راست به چپ می خوانند و لذا آنها ابتدا تصویر سوم، سپس دوم و بعد اول را دیدند و فکر کردند که با خوردن کوکاکولا خسته و کوفته در بیابان بیهوش میشوند!

 

توصیه مدیریتی :

قبل از انجام هر کاری اول اطرافیان و مخاطب خودتون رو بشناسین، چون برای برقراری ارتباط با مردم باید شناخت درستی از خواسته ها، علایق، زبان و ... آنها داشته باشیم.

|+| نوشته شده توسط سید مسعود محسن الحسینی در شنبه 27 شهریور1389  |
 چرچیل و راننده تاکسی

چرچيل(نخست وزير اسبق بريتانيا)سوار تاکسی شده بود وبه دفترBBCبرای مصاحبه می‌رفت.

هنگامی که به آن جا رسيد به راننده گفت: آقا لطفاً نيم ساعت صبر کنيد تا من
برگردم.

راننده گفت:

"نه آقا! من می خواهم سريعاً به خانه بروم تا سخنرانی چرچيل را از راديو گوش دهم" .

چرچيل از علاقه‌ی اين فرد به خودش خوشحال و
ذوق‌زده شد و يک اسکناس ده پوندی به او

داد. راننده با ديدن اسکناس گفت:

 "گور بابای چرچيل! اگر بخواهيد، تا فردا هم اين‌جا منتظر می‌مانم!"

 

توصیه مدیریتی :

فقط با کمی پول و پاداش میشه اکثر کارمندان رو مطیع خود ساخت، مخصوصآ تو ایران که با سیاست های غلط دولت، مردم اولین دغدغه زندگیشون کسب درامد برای سیر کردن دل بچه هاشون شده،پس هوای کارمنداتون رو از نظر مالی داشته باشین...

|+| نوشته شده توسط سید مسعود محسن الحسینی در سه شنبه 23 شهریور1389  |
 ببین، زود خودتو ارزیابی کن....

پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد.
پسرک پرسید: خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟
زن پاسخ داد: کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.
پسرک گفت: «خانم، من این کار را با نصف قیمتی که به او می دهید انجام خواهم داد.
زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: «خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو میکنم. در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.»

مجددا زن پاسخش منفی بود.
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: «پسر... از رفتارت خوشم آمد.

 به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری،دوست دارم کاری به تو بدهم.
پسر جوان جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم.

 من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند....

 

توصیه مدیریتی :

همیشه قبل از اینکه مدیرتون بخواد ارزیابیتون کنه؛ خودتون این کارو انجام بدین.

شاید با این کار بتونین نقاط ضعفتون رو بشناسین و هر چه زودتر برطرفش کنین.

راستی اونی که تو عکس داره میخنده،کارمندیه که زودتر از همه خودشو ارزیابی کرده ولی بقیه.....

|+| نوشته شده توسط سید مسعود محسن الحسینی در جمعه 12 شهریور1389  |
 بازاریابی بدون تبلیغات

ملا نصرالدين هر روز در بازار گدايي می‌كرد و مردم با نيرنگ و حماقت او را دست مي‌انداختند. دو سكه به او نشان مي‌دادند كه يكي طلا بود و يكي از نقره. اما ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب مي‌كرد. اين داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهي زن و مرد مي‌آمدند و دو سكه به او نشان مي دادند و ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب مي‌كرد. تا اينكه مرد مهرباني از راه رسيد و از اينكه ملا نصرالدين را آنطور دست مي‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه ميدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سكه به تو نشان دادند٬ سكه طلا را بردار. اينطوري هم پول بيشتري گيرت مي‌آيد و هم ديگر دستت نمي‌اندازند. ملا نصرالدين پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سكه طلا را بردارم٬ ديگر مردم به من پول نمي‌دهند تا ثابت كنند كه من احمق تر از آن‌هايم. شما نمي‌دانيد تا حالا با اين کار چقدر پول گير آورده‌ام.

توصیه مدیریتی : 

 دیدگاه بازاریابی استراتژیک

شما میتوانید مثل ملا نصرالدين با بهره‌گيري از استراتژي تركيبي بازاريابي، قيمت كم‌تر و ترويج، كسب و كار خود را رونق ‌بخشید. او از يك طرف هزينه كمتري به مردم تحميل مي‌كند و از طرف ديگر مردم را تشويق مي‌كند كه به او پول بدهند.

           «اگر كاري كه مي كني٬ هوشمندانه باشد٬ هيچ اشكالي ندارد كه تو را احمق بدانند»

 

 دیدگاه سیستمی اجتماعی

ملا نصرالدین درک درستی از باورهای اجتماعی مردم داشته است. او به خوبی می دانسته که گداها از نظر مردم آدم های احمقی هستند. او می دانسته که مردم، گدایی یعنی از دست رنج دیگران خوردن  را دوست ندارند و تحقیر می کنند. در واقع ملانصرالدین با تایید باور مردم به شیوه خود، فرصت دریافت پولی را بدست می آورده است.

                «اگر بتوانی باورهای مردم را تایید کنی آنها احتمالا به تو کمک خواهند کرد»

 

|+| نوشته شده توسط سید مسعود محسن الحسینی در یکشنبه 7 شهریور1389  |
 دلیل سقوط هواپیماهای Iran Air مشخص شد!!!
 

اگر به اين بنر تبليغاتيIran Air خوب دقت کنين به راحتي دليل سقوط هواپيماها و کشته شدن مردم عزيزمون رو ميفهمين . واقعاً بايد به مديريت Iran Air براي اين تبليغاتشون.....

 

توصیه مدیریتی :

آقای .........(مدیریت محترم Iran Air) اینقدر پر رو بودن خوب نیست!

هواپیمای سالمی که ندارین. حداقل بال هاتون رو باز کنین که مردم رو به کشتن ندین....!!!

|+| نوشته شده توسط سید مسعود محسن الحسینی در شنبه 30 مرداد1389  |
 مدیر اجرایی و کارمند تازه وارد...

مردی به استخدام یك شركت بزرگ درآمد. در اولین روز كار خود، با كافه تریا
تماس گرفت و فریاد زد: «یك فنجان قهوه برای من بیاورید.»

صدایی از آن طرف پاسخ داد:

 «شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی تو با كی داری حرف می ‌زنی؟»

كارمند تازه وارد گفت: «نه»

صدای آن طرف گفت: «من مدیر اجرایی شركت هستم، احمق.»

مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت: «و تو میدانی با كی حرف میزنی، بیچاره؟!!!»

مدیر اجرایی گفت: «نه»

كارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سریع گوشی را گذاشت....

 

توصیه مدیریتی :

تا مطمئن نشدی پشت خط تلفن کیه، نه داد بزن، نه دستوری بده....

تو بدترین شرایط هم با فکر عکس العمل مناسبی از خودت نشون بده...

|+| نوشته شده توسط سید مسعود محسن الحسینی در جمعه 29 مرداد1389  |
 همیشه جزء اولین ها باش

روزي دو نفر در جنگل قدم مي زدند.
ناگهان شيري در مقابل آنها ظاهر شد...
يكي از آنها سريع كفش ورزشي اش را از كوله پشتي بيرون آورد و پوشيد.
ديگري گفت بي جهت آماده نشو چون هيچ انساني نمي تواند از شير سريعتر بدود.
مرد اول به دومي گفت :

قرار نيست از شير سريعتر بدوم. كافيست از تو سريعتر بدوم!!!

 

توصیه مدیریتی :

همیشه سعی کن تو زندگیت سریعتر از بقیه عمل کنی و پیشقدم باشی مثل تمام کارآفرینان که زودتر از همه دست به کار شدند و بیشترین سود رو هم داشتند. مثل آقای زوکربرگ جوان پدیدآورنده فیس‌بوک که با ۴ میلیارد دلار به عنوان جوانترین یهودی پولدار نیز به شمار می‌آید.

 

|+| نوشته شده توسط سید مسعود محسن الحسینی در دوشنبه 25 مرداد1389  |
 دستمزد عجیب پیرمرد!!!
يك پيرمرد بازنشسته، خانه جديدي در نزديكي يك دبيرستان خريد. يكي دو هفته اول همه چيز به خوبي و در آرامش پيش ميرفت تا اين كه مدرسه ها باز شد. در اولين روز مدرسه، پس از تعطيلي كلاس‌ها سه تا پسر بچه در خيابان راه افتادند و در حالي كه بلند بلند با هم حرف مي زدند، هر چيزي را كه در خيابان افتاده بود شوت مي‌كردند و سر و صداي عجيبي راه انداختند. اين كار هر روز تكرار مي شد و آسايش پيرمرد كاملاً مختل شده بود. اين بود كه تصميم گرفت كاري بكند.
روز بعد كه مدرسه تعطيل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا كرد و به آنها گفت:

 «بچه ها شما خيلي بامزه هستيد و من از اين كه مي‌بينم شما اينقدر نشاط جواني داريد خيلي خوشحالم. من هم كه به سن شما بودم همين كار را مي‌كردم. حالا مي خواهم لطفي در حق من بكنيد. من روزي 1000 تومن به هر كدام از شما مي دهم كه بياييد اينجا، و همين كارها را بكنيد.»


بچه ها خوشحال شدند و به كارشان ادامه دادند. تا آن كه چند روز بعد، پيرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: « ببينيد بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگي من اشتباه شده و من نمي‌تونم روزي 100 تومن بيشتر بهتون بدم. از نظر شما اشكالي نداره؟»

بچه ها گفتند: « 100 تومن؟ اگه فكر مي‌كني ما به خاطر روزي فقط 100 تومن حاضريم اينهمه بطري نوشابه و چيزهاي ديگه رو شوت كنيم، كور خوندي. ما نيستيم.»
و از آن پس پيرمرد با آرامش در خانه جديدش به زندگي ادامه داد....

توصیه مدیریتی :

با یه کم تدبیر میشه حتی با بچه هایی با این انرژی هم کنار اومد...

 چه برسه به همسر، همسایه، همکار،  رئیس یا سرپرست نفهم ....

 

|+| نوشته شده توسط سید مسعود محسن الحسینی در دوشنبه 18 مرداد1389  |
 
 
بالا